X
تبلیغات
یکصدا از عشق

یکصدا از عشق

دفتر دلتنگی های صادق حسینی

 

خود را به دار می کشم آشوب می کنم

من هرچه می کنم به خودم خوب می کنم

 

آینده و گذشته و حال و همیشه را

قربان این پریچه ی محجوب می کنم

 

دنیا به کام من شد و از رنج خالی ام

این را به یمن عشق تو محسوب می کنم

 

وقتی که با منی سخن از انتها مگو

من مرگ را به دست تو مغلوب میکنم

 

شب را که بی ملاحظه، طغیانگر آمده است

با برق چشم های تو سرکوب می کنم

 

یکسر خمار خوابم و خوابم نمی برد

دارم برای دیدنت آشوب میکنم

 

شب نشئه ی خیال توام پشت بند آن

صبح از شراب چشم تو سنکوب میکنم

 

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 17:38 توسط صادق حسینی|

 

پیچیده در تمام اتاقم صدای کیست؟

این سوز پر گداز از آشوب نای کیست؟

 

گویا کسی به خانه ی من پا نهاده است

این چشمه های جاری نو جای پای کیست؟

 

این سایه کز مقابل چشمم نمی رود

رویای جان گرفته ی دیر آشنای کیست؟

 

همواره در نبود کسی آه می کشم

این خالی همیشه در این خانه جای کیست؟

 

این فصل جانگداز جدایی که سر گرفت

جا مانده از گناه دل بی وفای کیست؟

 

شاید یکی بیاید و پاسخ دهد مرا

کاین روزگار تیره ی من از دعای کیست؟

...

 

بانوی من که خسته و از پا نشسته بود

هرگز نگفت عذاب عمیقش برای کیست

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 10:59 توسط صادق حسینی|

 

از همه ی دوستان خوبم که از طریق ایمیل،اس ام اس،کامنت،تماس تلفنی و...پیگیر چاپ مجموعه ی

"من از زبان عشق"

هستند از صمیم دل سپاسگزاری میکنم

و لازم است عرض کنم که متاسفانه این مجموعه با س ا ن س و ر عجیبی روبروست

از آنجایی که حاضر نیستم حتی یک واژه از آن کاسته یا جابجا شود فعلا دست نگهداشته ام

و با کور سویی از امید به روزهای نیامده می نگرم تا چه پیش آید؟؟؟!!!

در ضمن پیش پای مهربانی همه ی عزیزانی که بسیارند و دوست

و از شعر های کوتاه و نارسای این حقیر در صفحات وزین وبلاگشون استفاده میکنند

زانوی ارادت می زنم!

دست دل عزیز تک تک تونو می بوسم...


دیگر صدای عشق تو خوابم نمی کند

شرم نگاه گرم تو آبم نمی کند

 

از قید و بند قاعده هایت رها شدم

آن وعده های پوچ مجابم نمی کند

 

آرام باش و آفت دنیای من مشو

کولاک گریه هات کبابم نمی کند

 

اندوه آخرین و نخستین من تویی

اما غمت دوباره خرابم نمی کند

...

دارم فرار می کنم از دست زندگی

اینجا کسی به هیچ حسابم نمی کند

 

تنها تو نیستی که در این شهر آشنا

دیگر کسی درست خطابم نمی کند

 

بانو! درست مثل خودت می شناسی ام

جز چوب دار پر تب و تابم نمی کند

 

باید برای خاطر از من مکدرت

ثابت کنم که مرگ جوابم نمی کند

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 18:17 توسط صادق حسینی|

بهمن که از راه میرسد

درمن یکریز ترس و تنهایی می وزد و اندوهی عمیق همه ی هستی ام را فرا میگیرد

فردا ۱۸ بهمن است

سالگشت درگذشت پدرم،جایی که تلخ ترین روزهای خدا درمن تکرار می شوند

...

زمین تمام امیدم را به خاک تیره ی خود بلعید

خدا ستاره ی مردی را از آسمان کبودش چید

 

فرشته ای به زمین آمد به زیر بال و پرش یکجا

چراغ خانه ی ما را برد و سرد و یخ زده شد خورشید

 

تمام فرصت ما طی شد برای دیدن چشمانش

پدر که خسته تر از هر شب به روی دست خودش خوابید

 

و باز پاسخ این پرسش برای خود نتوانم داد

دوباره می شود آیا خنده ی از آن لب شیرین دید؟

 

خلاصه ما و دلی تنها،شکسته،خسته تر از فردا

ولی پدر...نه! کجا آیا؟ چرا به بودن ما خندید؟

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 15:23 توسط صادق حسینی|

 

(۱)

سر منزل روشنی از امید کجاست؟

نوری که به روی شهر بارید کجاست؟

 

گیرم که روال روز باقی باشد

آب از سر شب گذشت! خورشید کجاست؟

 

 

(۲)

او بر من و شعر های من عاشق بود

بت بود و برای سجده ام لایق بود

 

هرچند که گوسفند پنداشت مرا

چوپان دروغگوی من صادق بود

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 15:57 توسط صادق حسینی|

 

شب در هراس بود و به فردا نمی رسید

رود خیال من به تو - دریا - نمی رسید

 

درگیر لحظه های خوشم بودم از نخست

فکرم به رنج روز مبادا نمی رسید

 

از سمت دست های تو دیوار های درد

ویران شدند و عشق خموشانه می رسید

 

تقدیرمان را به جدایی رقم زدند

وقتی جهان به گرد دل ما نمی رسید

 

اندوه راه خانه ی ما را نمی گرفت

آدم اگر به وصلت حوا نمی رسید

 

دارم به روزگار خودم گریه می کنم

فریاد من به گوش تو آیا نمی رسید؟

 

مجنون تیره بختم و گمراه مانده ام

آن جاده ها به خانه ی لیلا نمی رسید

 

ماه از فراز کوچه ی ما رخت بست و رفت

شب در هراس بود و به فردا نمی رسید.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 15:47 توسط صادق حسینی|

 

(۱)

کودکی هامان

بازی مان نمی دادند،می گریستیم

چه توازن نابرابری

بازی مان می دهند و می خندیم!!!

 

(۲)

میشی چشمانت

دل سنگ را

گرگ می کند

 

(۳)

به تو ایمان دارم

به گوش هایت نه!

گفتم: درکم کن

ترکم کردی

 

(۴)

چه دوراهی نافرمی است"اعتماد"

وقتی مردم شهر

به مردم چشم

نارو می زنند

 

نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1391ساعت 14:50 توسط صادق حسینی|

 

نامه ات رسید اما من دلم پر از خون است

روی گونه های من مثل رود جیحون است



چیز تازه ای بنویس از هوای آن خانه

یاد من کجای آن خاطرات مدفون است؟



از خودت بگو اینبار نامه ای اگر دادی

روزهای بعداز من با تو زندگی چون است؟



حرف آخرت با سوز با گداز تر بنویس

طاقت شنیدنم از همیشه افزون است



روی لوح آن سینه حرف های بسیاری است


تا کی از الفبایت حرف "صاد" بیرون است؟



شاد باشی و خرسند مهربان شیرینم

گرچه روزگار آنجا سوت و کور و محزون است...

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 21:41 توسط صادق حسینی|

 

باور نمی کنم که دلت مال من شود

غیر از خراب و خسته شدن حال من شود

 

فردا که روح عاشق عزلت نشین تو

بی همزبان چو روح سبکبال من شود

 

کاری مکن که فاصله را بیشتر کنی

تا غم حریف هر شب جنجال من شود

 

امشب سراغ خواجه ی شیراز می روم

شاید گرفت و آمدنت فال من شود

 

باور مکن از اینکه به من تن نمی دهی

واماندن و شکستنت آمال من شود

 

بانو! مرا رها کن و بگذر از عشق من

ترسم که روزگار تو پامال من شود

 

دنیا تو را برای کسی دیگر آفرید

باشد که بعد از این چه کسی مال من شود...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 21:58 توسط صادق حسینی|

 

(۱)

ای شعر به دخل خالیت می خندم

ای کاش دل از فلاکتت می کندم

 

اینقدر زمن دریغ یک واژه مکن

ناموس تو را به قافیه می بندم


 

(۲)

باید قلمم را به زمین بگذارم

این قافیه را اگر چنین بگذارم

 

در شعر به جای اسم....هر بار

مجبور شوم که نقطه چین بگذارم

 

نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391ساعت 12:12 توسط صادق حسینی|

 

مهار میله ی زندانم،مرا به حال خودم بگذار

حصار بسته ی دنیایم،چه سخت میدهدم آزار

 

بجز رسیدن فردایی پر از سیاهی و وحشت نیست

در این هوای پر از گریه،در این شکنجه ی ناهنجار

 

خراب آمدنت می مانم آنچنان که شبی یکجا

رهایی ام بدهی از زندگی، از این شب آتشبار

 

بساط مرگ من آماده است،دگر درنگ تو جایز نیست

مرا بگیر و به آهی از میان حادثه ها بردار

 

کنون که سینه ی رگهایم برای تیغ تو بی تابند

بیا و سهم مرا از زندگی به دست بلا بسپار

 

می آید آن نفسی آیا برای دیدن آزادی

مرا کبود و پر از خون بینی آنطرف تر از این دیوار؟

 

.......

 

صدای نعره ی زندانبان می آید و تو نمی آیی

اسیر پنجه ی زندانم، مرا به حال خودم بگذار

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 0:6 توسط صادق حسینی|

 

شب آمده است از راه و دل تنگ است

اندوه در شهر قشنگ و زشت تهران

سخت پیچیده است

من گیج و بی مقصود

از خانه ی تاریک و دلتنگم

تا خیل آدم های نا آرام

افتان و خیزان پیش خواهم رفت

در پیچ و خم های خیابان بلند انقلاب از دور

موج جوانان پر از آشوب

با بیرق و شیپور و بوق و طبل

فریاد می کردند استقلال،استقلال

آنسوتر از مردان بی پروای استقلال

موج جوانان پر از نفرت

با بیرق و شیپور و بوق و طبل

فریاد می کردند پیروزی،پیروزی

این موج های نفرت و آشوب

در هیاهوی شبی موهوم

با سینه ای از ترس آکنده

تا مقصدی معلوم می رفتند:

"حیرتگاه آزادی"

کانجا ناجوانمردانه نا اهلان

دروازه های روشن ما را با توپ می بستند

داور چه مفهوم غریبی دارد اینجا... آه!

یکسر به رای نانجیب ناظر بازی

بازیکنان زبده از میدان شدند اخراج

هرکس صدایش در بیاید...وای

باخط خون اخراج خواهد شد

آه از این بازی

سوت پایانی ندارد! نه

انگار این دعوی

تا همچنان،تا هرچه هر روز است

با حیرت خاموش یک افسوس همراه است

افسوس استقلال

افسوس پیروزی

افسوس آزادی

افسوس آزادی

فردا تمام شهر.........اما نه!

فردا نخواهد شد

فردا نخواهد شد...!

 

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 0:4 توسط صادق حسینی|

 

یاد تو تا همیشه ی من قد کشیده است

دستی میان بودن ما سد کشیده است

 

بعد از قسم به آنچه قلم می نویسد "او"

تصویر های درهم بی حد کشیده است

 

اما شبی نشسته و با روح خود تو را

در جلد یک فرشته ی سرمد کشیده است

 

وآنگه به احترام تو با آب و خاک و سنگ

منظومه ای که دور تو گردد کشیده است

 

آیا طلوع می کنی از سمت زندگی؟

آیا تو را به فعل می آید کشیده است؟

 

آری تو آمدی و زمین شهر فتنه شد

من مانده ام کجای تو را بد کشیده است!

 

عاشق کشی به شیوه ی شیرین و تلخ تو

پای تو را چقدر مردد کشیده است

 

آخر به نام و ننگ جدایی برای تو

دستی مهار وسوسه ی رد کشیده است

 

....

 

با هرچه هست از ازلش تا ابد تو را

از هرچه آفریده سرآمد کشیده است

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 0:4 توسط صادق حسینی|

 

ما عادت کرده ایم....

اگرچه با تاخیر اما درگذشت استاد معظم نی و اسطوره ی عالیقدر موسیقی اصیل ایرانی

"استاد حسن کسایی"

را به دوستداران ایران و موسیقی سنتی ایرانی تسلیت میگویم.

گاهی به این واقعیت تلخ پی میبرم که حتی مرده پرستی را ،هم آنچنان که باید فرا نگرفته ایم

راستی اگر یک ( ....) از روی زمین کم شده بود امروز در و دیوارهای شهر هامان چه رنگی بودند؟


(۱)

در گوشه ی زندان غمت پوسیدم

با عشق تو از ریشه فرو پاشیدم

 

سیگار! نه،هر دفعه نگاهت کردم

یک میخ به تابوت خودم کوبیدم


(۲)

سرشار ز عشقم از تهی لبریزم

یکروز به اعتراض برمی خیزم

 

از من همه ی پرنده ها می ترسند

انگار مترسک سر جالیزم


(۳)

آنقدر گریست خاک شهرش گل شد

یکباره تمام حاجتش حاصل شد

 

یک رشته طناب و خلوتی کافی بود

اینگونه شناسنامه اش باطل شد

نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 14:33 توسط صادق حسینی|

 

سر می نهم به سینه ی شب های بی شراب

شاید رسم به خانه ی خالی از اضطراب

 

دیگر خیال و خاطره یاری نمی کنند

ای شاه بی شکست نمی آیی ام به خواب

 

در من کسی نوید تورا می دهد بیا

با حرف های تازه و با شعر های ناب

 

رود مرا روانه ی دریای عشق کن

این خانه را رها کن از اندوه و از عذاب

 

احساس می کنم که تو از راه می رسی

با کوله بار شادی و لبخند بی حساب

 

سر می زنی ز مشرق و شرمنده می شود

از روی روشنایی چشمانت آفتاب

 

وقتی حضور گرم تو باشد تمام روز

در بین بازوان تو افتم به التهاب

 

دروازه های شهر تو را فتح می کنم

ترسم که در نبود تو عالم شود خراب

 

از روز و روزگار دروغین دلم گرفت

پیش از سپیده دم به شبستان من بتاب

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 15:23 توسط صادق حسینی|

 

معمار شعر های من اندوه عالم است

شادی میان قافیه ها رنگ ماتم است

 

وقتی تو نیستی همه ی ماههای سال

تکرار تلخ و بی هدفی از محرم است

 

هر شب در این خرابه ی تاریک زندگی

مهمان بی ملاحظه ی خانه ام غم است

 

در جمع بینوای من و عاشقانه هام

جای کسی-که جز تو کسی نیست-ماتم است

 

من با زبان شعر برایت نوشته ام

دنیای من تو هستی و بی تو جهنم است

 

باشعر می شود به تو نزدیک شد ولی

این واژه ها فقیر و تواناییم کم است

 

من زور می زنم که به حرفت بیاورم

حق دارم اینکه شور غزلخوانی ام کم است

 

....

 

انگار شعر کار خودش را دوباره کرد

روی لبان گرم تو فعل می آیم است

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 17:32 توسط صادق حسینی|

(۱)

باید که تو را به بند جانم بکشم

دستی به سر و روی جهانم بکشم

 

با بوسه ی بی دریغت ای حضرت عشق

لبخند تو را روی لبانم بکشم


(۲)

در خانه ی ارواح دلم منزل کن

رویی بنما و انزوا را ول کن

 

در پوشه ی زندگیم راکد شده ام

ای عشق بیا تمبر مرا باطل کن


(۳)

در ذهن تمام بچه ها خال تو بود

هر زنگ ریاضی پر جنجال تو بود

 

در سینه ی کوچک من از روز نخست

این بسته ی یکتایی دل مال تو بود

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:5 توسط صادق حسینی|

 

ساعت،سکوت،پنجره،شک،انتظار،درد

سیگار،دود،خانه ی خالی،غروب سرد

 

چایی،فروغ،خلوت شب،تاب وتب،غزل

دلواپسی،هوس،تلفن،بیقرار،مرد

 

پاییز،برف،جمعه،خیابان،خراب،خیس

آتش،عطش،مچاله،غم آلود،هرزه گرد

 

فردا،فریب،فتنه،سیاهی،سراب،خوف

سرما،کلافه،آدم عاشق،به خود چه کرد

 

ودکا،فرار،خلسه وتریاک،مردگی

تشویش،اضطراب،خطر،خواب،روی زرد

 

آینده،اعتیاد،تباهی،ملال،ننگ

سربار،سرزنش،غم نان،اجتماع،طرد

 

پایان،فراغ،حادثه،اندوه،اشک وآه

تابوت،تیرگی،سرآسوده،گور سرد

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:58 توسط صادق حسینی|

 

فردا تولد رهام(پسرم) است(۱۶-فروردین-۸۶)

امروز از میان نامه ها و نوشته هایی که این پنج ساله برایش نوشته بودم

به غزلی برخوردم که در پی می آید:

           

اینبار صدای زندگی خنده ی توست

خورشید صلاة ظهر تابنده ی توست

 

دورت همه ی ستاره ها حلقه به گوش

اصلا نه،که ماه کمترین بنده ی توست

 

ایوان تویی وپرنده ی کوچک من

در بارش برف غم پناهنده ی توست

 

ذهنم تهی از واژه و دستم خالیست

دنیای بدون شعر شرمنده ی توست

 

در حد تو نیست ذوق تاریکم،نه

این شعر کجای آن برازنده ی توست؟

 

پیچیده هوای سرد دلواپسی ات

در خانه ی خالی ام که آکنده ی توست

 

می ترسم از اینکه باز فردا بشود

از بس پدرت ملول آینده ی توست...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 18:5 توسط صادق حسینی|

 

تا چند لگد مال حقایق باشم 

پیش دل خود آینه ی دق باشم

 

از چهره ی من نقاب را بردارید

می خواهم از این به بعد"صادق"باشم

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 11:26 توسط صادق حسینی|

 

چشمان تو بس که مست خوابند

انگار که کاسه ی شرابند

 

تاکی غم فردا نگذارد

چشمان خراب تو بخوابند

 

می ترسم از آنکه ابر کینه

نگذارد از آسمان بتابند

 

بشکن همه ی حصارها را

این هول و هراس ها حبابند

 

این حرف و حدیث ها دروغند

این وعده وعید ها سرابند

 

وقتی دل من بره ی آهوست

دستان تو پنجه ی عقابند

 

رویی بنما که تشنگانت

در شهر تو بی حدوحسابند

 

من شرم حضور دارم از تو

اشعار من آیه ی عذابند

 

واکن دهن و غزل فرو ریز

لب های تو بیت های نابند

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 22:4 توسط صادق حسینی|

 

روزی هزار مرتبه بازنده میشوم

از بازی ظریف تو شرمنده میشوم

 

اینبار فرق میکند اما به شوق برد

آماده جدال درآینده میشوم

 

موعود می رسد تو سفیدی ومن سیاه

بر شاه بی شکست تو تازنده میشوم

 

یک لحظه میخروشم و زورم نمی رسد

با این خیال خام که کوبنده میشوم

 

باران کیش های تو آغاز می شود

چون مرغ پرشکسته ی سرکنده میشوم

 

یکجا تمام قدرتم از دست می رود

تا کیش آن وزیر برازنده میشوم

 

می تازد اسب سرکش عشقت به هر طرف

وقتی که محو آن رخ تابنده میشوم

 

بی هیچ قلعه های مرا فتح می کنی

در خانه ی سیاه پناهنده میشوم

 

حالا میان صفحه ی تاریک زندگی

از مهره های سوخته آکنده میشوم

 

من مات می شوم به همین سادگی وباز

روزی هزار مرتبه بازنده میشوم

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 16:13 توسط صادق حسینی|

 

از زندگی آبستن تنها دردم

خود را به طنابی نکشم نامردم

 

روزی که به گریه بر زمین زاده شدم

فریاد زدم چه اشتباهی کردم

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 17:55 توسط صادق حسینی|

 

یک مجرم سرشکسته ی بد نامم

عمریست در آستانه ی یک دامم

 

دیروز گرفتند و به حبسم بردند

من مرتکب شعر شدم! اعدامم

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 17:42 توسط صادق حسینی|

 

درپنجه ی تقدیر خودم افتادم

چون شیر به زنجیر خودم افتادم

 

من تشنه ی کشتن خودم بودم ولیک

بعد از تو شبی گیر خودم افتادم

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 9:59 توسط صادق حسینی|

 

عمریست دلم پیش تو در تعظیم است

وز سوی سپاه خنده ات تحریم است

 

ازآتش خشمت به سلامت برگشت

انگار که در لباس ابراهیم است

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 17:25 توسط صادق حسینی|

 

دستان مرابه زندگی بند دهید

یکباربه من فرصت لبخند دهید

 

عمریست دچارمرگ مغزی شده ام

اعضای مرابه عشق پیوند دهید

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 17:20 توسط صادق حسینی|

 

برمن که تباه وباطلم گریه مکن

برکشتی مانده درگلم گریه مکن

 

آسوده بخواب واشک تمساح مریز

دنبال جنازه ی دلم گریه مکن

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 17:27 توسط صادق حسینی|

 

روتوش مکن مرابه من گند بزن

یک چهره ی بی نقاب دربندبزن

 

تصویر من ازخنده وشادی خالیست

عکاس!به جای من تو لبخند بزن

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 19:11 توسط صادق حسینی|

 

ازآمدنم تاب وتبت میگیرد

ازرفتن من قلب شبت میگیرد

 

آخربه هوای عشقبازی باتو

گنجشک مرابرق لبت میگیرد

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 22:27 توسط صادق حسینی|


آخرين مطالب
» خمار خواب
» این صدای کیست؟
» فرار
» پدر
» دو رباعی
» روز مبادا
» (...)
» نامه
» باور نمی کنم
» قافیه
Design By : Pars Skin