یکصدا از عشق

دفتر دلتنگی های صادق حسینی

 

قهر تو برای زنده مردن کافیست

رویای در آغوش تو خفتن کافیست

 

لازم به جدال و جنگ و خونریزی نیست

یک عشوه برای کشتن من کافیست

 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:45 توسط صادق حسینی|

 

عاشق شده ام ،عشق پسندید مرا

از دامن صد حادثه برچید مرا

 

خوشبخت ترین آدم عالم بودم

دنیا اگر از چشم تو می دید مرا

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:43 توسط صادق حسینی|

 

ویران شده ام بر سر دنیای خودم

من هستم و تاریکی فردای خودم

 

عید آمد و من از همه دیدن کردم

غیر از دل بیچاره ی تنهای خودم

 

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:13 توسط صادق حسینی|

 

زیبایی تو


دلتنگی من 


دخترک گلفروش سر چهارراه 


چه دنیای بی سقفی داریم...

 

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:44 توسط صادق حسینی|

من حاصل ابتکار چشمان توام

آشفته و بیقرار چشمان توام

 

در شهر،نگاه تو خبر ساز شده

شاعر نه! خبرنگار چشمان توام

 

 

نوشته شده در جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:10 توسط صادق حسینی|

 

روشن شده از تو خانه ی دلگیرم
از گرمی آغوش تو جان می گیرم

 

دنیای من از شادی عشق آکنده است
من باتو برای زندگی میمیرم

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17:49 توسط صادق حسینی|

 

او بر همه ی قلمرو من شاه است
دست دلم از خزانه اش کوتاه است

 

اقبال من این است که در بازی عشق
همواره دو روی سکه ام روباه است

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳ساعت 23:36 توسط صادق حسینی|

 

آمد،


همه ی معادله ها را به هم زد


زنی که مردانه دوستم دارد


...

 

نوشته شده در یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ساعت 13:34 توسط صادق حسینی|

 

(1)

درکار دلم شتاب کن با چشمت

هرآینه انقلاب کن با چشمت

 زانو زده ام منتظر حکم توام

انگور مرا شراب کن با چشمت

 

(2)

بر مردم نا امید پز خواهم داد

آدم شده ام شدید پز خواهم داد

 اینجا که به سفته مرد را می سنجند

با دسته چک سفید پز خواهم داد

 

(3)

در من غمی اندازه ی دنیا زاده

اینگونه که دست رد به قولش داده

 این کوه غرور پیش چشمش هیچ است

انگار که از دماغ فیل افتاده

 

(4)

راهی به دل بی آبرویم واکن

دروازه ی شهر آرزویم واکن

 با جذبه ی جادوئیت ای آتش عشق

آغوش ... را به رویم واکن

 

(5)

این زهر هلاهل شده بر بادت کرد

ویرانه نشین و زرد و ناشادت کرد

 خود را به طناب دار آویزان کن

از دست رفیق بد که معتادت کرد

 

نوشته شده در سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ساعت 9:59 توسط صادق حسینی|

 

(1) "زلزله"

 آنچه خیال تو با من میکند

زلزله با ایلام کرد

######

 

(2)"هوای تو"

 حوای من،

 مردم آن شهر

 هوایی را استنشاق میکنند

 که از ریه های توست

 و من دراین شهر بی هوای تو دارم خفه می شوم

#####

 

(3)"ویار"

 ویار یار دارم...

 دارم زندگی را بالا می آورم

#####

 

(4)"سفر"

 سفر از پیش تو ...؟؟

 هرگز،هرگز!!!

 خاک آغوش تو دامنگیر است

#####

 

(5)"حسود"

 حتی به خودم حسودی ام می شود

که

تو را دارم

 

 

 

نوشته شده در شنبه یکم شهریور ۱۳۹۳ساعت 19:54 توسط صادق حسینی|

 

تنهایم و بعد از تو دیگر نا ندارم
در بین این نامردمی ها جا ندارم

بعد از تو فرقی بین سنگ و سینه ام نیست
دیگر سر این عشقبازی ها ندارم

شب که اتاق از شیطنت های تو خالیست
حتی خیال خواب رفتن را ندارم

دنیای من با نام تو کامل ترین بود
فریاد کردم : من غم فردا ندارم

امروز اما رنگ فرداهام مرده است
وقتی کنار دست خود .....ندارم

##

با اینکه میدانم دلت خون است از عشق
جایی میان قلب تو آیا ندارم؟

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد ۱۳۹۳ساعت 15:45 توسط صادق حسینی|

 

آفت بزند به کشتزارم چه کنم؟

جز عشق درایتی ندارم چه کنم؟

 

این مزرعه سرمایه ی سودای من است

روی لب تو بوسه نکارم چه کنم؟ 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم تیر ۱۳۹۳ساعت 11:1 توسط صادق حسینی|

(1)

دنیای مرا به درد آلودی تو

هر روز به درد من می افزودی تو

 

من در پی دستان تو بودم اما

دنبال گرفتن مچم بودی تو

 

 

(2)

من اهل بساط شعر و دودم خانم

اینگونه اگر زرد و خمودم خانم

 

کی گفت به من پاسخ مثبت بدهی؟

من آدم زندگی نبودم خانم

 

 

(3)

از زندگی ام بوی عدم می آید

فردای سیاه دم به دم می آید

 

غیر از تو که اندوه مرا می فهمی

از هر کس و هر چیز بدم می آید

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 0:1 توسط صادق حسینی|

 

 

انگار به نیت ستیز آمده بود

در هاله ی عشق ، تند و تیز آمده بود

 

عشوه ، سر و سینه ، وسوسه ، لب ، آغوش

با هر چه گزینه روی میز آمده بود

 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:13 توسط صادق حسینی|

 

 

(1)

هشیار و نخورده مست خواهم آورد

در ایل هر آنکه هست خواهم آورد

 

با چوب و چماق و جبر و تهدید و فشار

دستان تو را به دست خواهم آورد

 

 

(2)

از رنج نبوسیدن من لبریزند

فردا که به جنگ نرم برمی خیزند

 

در کام من زخمی افتاده ز پای

لبهای تو شربت شهادت ریزند

 

 

(3)

ای مرگ بیا، طپانچه ات را بردار

در سینه ی سرد و سنگی این دیوار

 

یک نقطه ی پر رنگ و پر از خون و درشت

پایان خط زندگی من بگذار

 

نوشته شده در یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ساعت 19:55 توسط صادق حسینی|

 

 

(1)

در راه خودت کشته ی صد چاکم کن

در سینه ی خاطرات خود خاکم کن

 

وقتی غلط اضافی ات من هستم

با لاک غلط گیر دلت پاکم کن

 

 

(2)

لبهای تو مزه ی رباعی دارند

پیغام ستیزی اجتماعی دارند

 

چشمان تو آشوبگر و فتنه فروش

یک جنبش سبز انتزاعی دارند

 

 

(3)

تنهایی ام عود کرده

تجویز امروز دکتر

هریک ثانیه دو قاشق مربا خوری

از شربت شیرین لبت

 

نوشته شده در جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 20:3 توسط صادق حسینی|

 

 

(1)

من خسته شدم چقدر بازی بکنم

لبخند تو را شبیه سازی بکنم

 

در راه خدا یکی بگوید تا کی؟

با عکس تو باید عشق بازی بکنم

 

 

(2)

زندگی من !

تا به تو دست کشیدم،

دست کشیدم

از زندگی!!!

 

(3)

تو راست میگفتی

من گرم زندگی خودم هستم،

آری تو راست میگفتی

زندگی من!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:50 توسط صادق حسینی|

(۱)

 

آغوش تو با بهشت مانوسم کرد

عشق تو به راه خویش فانوسم کرد

 

شیرین شده از چشم تو زندان زمین

کندوی تماشای تو محبوسم کرد

 

(۲)

 

"سر"

 

تاریکی

طناب

ترس

دیگر دست از سر دلم بر میدارد

 "سرم"

اما نه!

چگونه؟

آخرچگونه؟

وقتی میان گور باسر فرو کنند

 

محض رضای زندگی

یکی بیاید،کاری کند،تیغی بیاورد

تا کم کند شاید

شر این "سر" را از سردلم

اما نه!

چگونه ؟

آخر چگونه؟

وقتی میان گور با سر فرو کنند

 

محض رضای مرگ

یکی بیاید،کاری کند،دستی بیاورد

"سر"-این "سر" سوگوار- را بردارد

اما نه!

چگونه؟

آخر چگونه؟

وقتی میان گور با سر فروکنند

 

محض رضای دوست

یکی بیاید،کاری کند،چیزی بیاورد

این گندیده گلوله را بردارد از میان

شاید دلم...

امانه!

چگونه؟

آخرچگونه؟

وقتی میان گور با سر فروکنند...

 

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:10 توسط صادق حسینی|

 

 

(۱)

بر هم بزن آرامش پوشالی من

تا بردمد انقلاب جنجالی من

 

یکروز به من دوباره برمیگردد

آغوش تو، سرزمین اشغالی من

 

 

)

من خانه نشین قوه ی خشم توام

حلاج سیاستی و من پشم توام

 

در حصر جهان خویش خواهم پوسید

وقتی ز سران فتنه ی چشم توام

 

 

(۳)

چه ارتفاع پستی!!!

 

از چشمت افتادم و

 

                        نشکستم...

 

 

نوشته شده در جمعه یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:13 توسط صادق حسینی|

 

 

(۱)

با زندگیم چکار باید بکنم؟

کم لابه به روزگار باید بکنم

بعد از تو شرارت از سرم می ریزد

از دست خودم فرار باید بکنم

 

 

(۲)

بازار کساد و کور در تنزیل است

انگار که وقت صور اسرافیل است

بعد از تو به مشتری نمی اندیشم

ای ماه مغازه ی دلم تعطیل است

 

 

(۳)

اینجا همه از رسالتت بی خبرند

دنبال به خون کشیدنت دربدرند

پیغمبر بینوای من هجرت کن

این امت بی اصل و نسب کور و کرند

 

 

(۴)

خود را به هوای وصل کشتم بس بود

وا شد پس از آن حادثه مشتم بس بود

عاشق بشوم دوباره؟ نفرین به دلم

این عشق برای هفت پشتم بس بود

 

 

(۵)

بیچاره تمام مشکلش سارا بود

رویای گریزان دلش سارا بود

فردا همه بر مرده ی دارا گویند

این کشته ی عشق قاتلش سارا بود

 

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت 18:38 توسط صادق حسینی|

 

حالا که نیستی

زندگی اتفاقی است

تیره و تلخ

که دوریت

بالهای بی حال مرا

به میله های سردش بسته است.

 

حالا که نیستی

شب، حصار کینه و کدورت

و روز، راه روشن دلتنگی است.

 

تمام ذرات خانه ام

از نبودت در رنجند

و پرده ها و پنجره ها را

غبار غم می گیرد.

 

دیگر امید آمدنت

مرا به دریچه های انتظار نمی دوزد

و شکوه یاس

برهمه ی هستی ام سایه می اندازد

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر ۱۳۹۲ساعت 10:1 توسط صادق حسینی|

 

همیشه خرداد برای مردم ما،آبستن حوادث تلخ و شیرین بسیاری بوده و هست

برشمردن آنها را گزافه نویسی می پندارم،چرا که بر کسی پنهان نیستند

اما آنچه حیرت انگیز است دیروز کسانی از سر میهن پرستی خود را فدا کردند،

وامروز کسانی از سر....باقی مانده اند،که روزی باید به سوال های بیشماری پاسخ دهند

 

 

تا پشت خاکریز خطر دور می شدند

با رمز یابن فاطمه(س) پر شور می شدند

 

تا مست آن شراب وصال آفرین شوند

روزی هزار مرتبه مخمور می شدند

 

چشمان اشک بار و خدا حافظ ای زمین

یعنی که آسمانی از این شور می شدند

 

دنبال کاروان همه ی مادران شهر

با انتظار مانده و مهجور می شدند

 

صد شیر سر بریده ی عاشق کنار هم

خلوت نشین گرمی یک گور می شدند

 

مردان سر سپرده ی آن روز های خوب

در خون خود نشسته و مسرور می شدند

 

حتی بسان قافیه ی شعر های من

یک مرد و یک نبرد به هم جور می شدند

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت 17:43 توسط صادق حسینی|

 

خود را به دار می کشم آشوب می کنم

من هرچه می کنم به خودم خوب می کنم

 

آینده و گذشته و حال و همیشه را

قربان این پریچه ی محجوب می کنم

 

دنیا به کام من شد و از رنج خالی ام

این را به یمن عشق تو محسوب می کنم

 

وقتی که با منی سخن از انتها مگو

من مرگ را به دست تو مغلوب میکنم

 

شب را که بی ملاحظه، طغیانگر آمده است

با برق چشم های تو سرکوب می کنم

 

یکسر خمار خوابم و خوابم نمی برد

دارم برای دیدنت آشوب میکنم

 

شب نشئه ی خیال توام پشت بند آن

صبح از شراب چشم تو سنکوب میکنم

 

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 17:38 توسط صادق حسینی|

 

پیچیده در تمام اتاقم صدای کیست؟

این سوز پر گداز از آشوب نای کیست؟

 

گویا کسی به خانه ی من پا نهاده است

این چشمه های جاری نو جای پای کیست؟

 

این سایه کز مقابل چشمم نمی رود

رویای جان گرفته ی دیر آشنای کیست؟

 

همواره در نبود کسی آه می کشم

این خالی همیشه در این خانه جای کیست؟

 

این فصل جانگداز جدایی که سر گرفت

جا مانده از گناه دل بی وفای کیست؟

 

شاید یکی بیاید و پاسخ دهد مرا

کاین روزگار تیره ی من از دعای کیست؟

...

 

بانوی من که خسته و از پا نشسته بود

هرگز نگفت عذاب عمیقش برای کیست

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:59 توسط صادق حسینی|

 

از همه ی دوستان خوبم که از طریق ایمیل،اس ام اس،کامنت،تماس تلفنی و...پیگیر چاپ مجموعه ی

"من از زبان عشق"

هستند از صمیم دل سپاسگزاری میکنم

و لازم است عرض کنم که متاسفانه این مجموعه با س ا ن س و ر عجیبی روبروست

از آنجایی که حاضر نیستم حتی یک واژه از آن کاسته یا جابجا شود فعلا دست نگهداشته ام

و با کور سویی از امید به روزهای نیامده می نگرم تا چه پیش آید؟؟؟!!!

در ضمن پیش پای مهربانی همه ی عزیزانی که بسیارند و دوست

و از شعر های کوتاه و نارسای این حقیر در صفحات وزین وبلاگشون استفاده میکنند

زانوی ارادت می زنم!

دست دل عزیز تک تک تونو می بوسم...


دیگر صدای عشق تو خوابم نمی کند

شرم نگاه گرم تو آبم نمی کند

 

از قید و بند قاعده هایت رها شدم

آن وعده های پوچ مجابم نمی کند

 

آرام باش و آفت دنیای من مشو

کولاک گریه هات کبابم نمی کند

 

اندوه آخرین و نخستین من تویی

اما غمت دوباره خرابم نمی کند

...

دارم فرار می کنم از دست زندگی

اینجا کسی به هیچ حسابم نمی کند

 

تنها تو نیستی که در این شهر آشنا

دیگر کسی درست خطابم نمی کند

 

بانو! درست مثل خودت می شناسی ام

جز چوب دار پر تب و تابم نمی کند

 

باید برای خاطر از من مکدرت

ثابت کنم که مرگ جوابم نمی کند

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 18:17 توسط صادق حسینی|

بهمن که از راه میرسد

درمن یکریز ترس و تنهایی می وزد و اندوهی عمیق همه ی هستی ام را فرا میگیرد

فردا ۱۸ بهمن است

سالگشت درگذشت پدرم،جایی که تلخ ترین روزهای خدا درمن تکرار می شوند

...

زمین تمام امیدم را به خاک تیره ی خود بلعید

خدا ستاره ی مردی را از آسمان کبودش چید

 

فرشته ای به زمین آمد به زیر بال و پرش یکجا

چراغ خانه ی ما را برد و سرد و یخ زده شد خورشید

 

تمام فرصت ما طی شد برای دیدن چشمانش

پدر که خسته تر از هر شب به روی دست خودش خوابید

 

و باز پاسخ این پرسش برای خود نتوانم داد

دوباره می شود آیا خنده ی از آن لب شیرین دید؟

 

خلاصه ما و دلی تنها،شکسته،خسته تر از فردا

ولی پدر...نه! کجا آیا؟ چرا به بودن ما خندید؟

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 15:23 توسط صادق حسینی|

 

 

(۱)

سر منزل روشنی از امید کجاست؟

نوری که به روی شهر بارید کجاست؟

 

گیرم که روال روز باقی باشد

آب از سر شب گذشت! خورشید کجاست؟

 

 

(۲)

او بر من و شعر های من عاشق بود

بت بود و برای سجده ام لایق بود

 

هرچند که گوسفند پنداشت مرا

چوپان دروغگوی من صادق بود

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۱ساعت 15:57 توسط صادق حسینی|

 

شب در هراس بود و به فردا نمی رسید

رود خیال من به تو - دریا - نمی رسید

 

درگیر لحظه های خوشم بودم از نخست

فکرم به رنج روز مبادا نمی رسید

 

از سمت دست های تو دیوار های درد

ویران شدند و عشق خموشانه می رسید

 

تقدیرمان را به جدایی رقم زدند

وقتی جهان به گرد دل ما نمی رسید

 

اندوه راه خانه ی ما را نمی گرفت

آدم اگر به وصلت حوا نمی رسید

 

دارم به روزگار خودم گریه می کنم

فریاد من به گوش تو آیا نمی رسید؟

 

مجنون تیره بختم و گمراه مانده ام

آن جاده ها به خانه ی لیلا نمی رسید

 

ماه از فراز کوچه ی ما رخت بست و رفت

شب در هراس بود و به فردا نمی رسید.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 15:47 توسط صادق حسینی|

 

(۱)

کودکی هامان

بازی مان نمی دادند،می گریستیم

چه توازن نابرابری

بازی مان می دهند و می خندیم!!!

 

(۲)

میشی چشمانت

دل سنگ را

گرگ می کند

 

(۳)

به تو ایمان دارم

به گوش هایت نه!

گفتم: درکم کن

ترکم کردی

 

(۴)

چه دوراهی نافرمی است"اعتماد"

وقتی مردم شهر

به مردم چشم

نارو می زنند

 

نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ساعت 14:50 توسط صادق حسینی|

 

نامه ات رسید اما من دلم پر از خون است

روی گونه های من مثل رود جیحون است



چیز تازه ای بنویس از هوای آن خانه

یاد من کجای آن خاطرات مدفون است؟



از خودت بگو اینبار نامه ای اگر دادی

روزهای بعداز من با تو زندگی چون است؟



حرف آخرت با سوز با گداز تر بنویس

طاقت شنیدنم از همیشه افزون است



روی لوح آن سینه حرف های بسیاری است


تا کی از الفبایت حرف "صاد" بیرون است؟



شاد باشی و خرسند مهربان شیرینم

گرچه روزگار آنجا سوت و کور و محزون است...

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 21:41 توسط صادق حسینی|


آخرين مطالب
» "عشوه"
» "من از چشم تو"
» عید
» دنیای بی سقف
» " ابتکار "
» "شادی عشق"
» سکه ی شانس
» نامعادله
» (....)
» بی پرده از تو...
Design By : Pars Skin